مدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدی . [ م َ ] (فعل نهی ) مده . (لغت فرس اسدی ). صورتی است از مدهی، فعل نهی از مصدر دادن : آن چه با رنج یافتیش و به ذل تو به آسانی از گزافه مدیش . رودکی (لغت فرس ).
مدی . [ م َ دا ] (ع اِ) پایان چیزی . نهایت چیزی . (منتهی الارب ). پایان کار. (دستورالاخوان ). غایت . (مهذب الاسماء) (متن اللغة) (اقرب الموارد). منتهی . (متن اللغة). انتها. (ناظم الاطباء).به صورت یا به معنی غایت و نهایت . (غیاث اللغات ). - مدی الاجل ؛ منتهای اجل . (از متن اللغة). - مدی الایام ؛ همه وقت و در هرزمان . (ناظم الاطباء). - مدی البصر ؛ منتهای نگاه . (منتهی الارب ) (از متن اللغة). تا آنجا که چشم کار می کند. (ناظم الاطباء). - مدی الحیات ؛ غایت زندگی . (از اقرب الموارد). ◄ مسافت . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). دوری . فاصله . (ناظم الاطباء). ◄ چغزلاوه . (منتهی الارب ). عرمص . (اقرب الموارد). عرمص و جل وزغ که بر آب پدیدآید. (از متن اللغة). ◄ نشانگاه و نشانه ٔ تیراندازی . ◄ یک نوع درختی . (ناظم الاطباء).
مدی . [ م ُدْی ْ ] (ع اِ) پیمانه ای است مر شامیان را و مصریان را، و آن غیر از مُدّ است . ج، امداء. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). برابر با نوزده صاع است . (از اقرب الموارد). برای توضیح بیشتر رجوع به معجم متن اللغة شود.