مدید
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- کشیده شده، دراز، طولانی.<BR>۲- نام یکی از بحور شعر بر وزن فاعلاتن فاعلن فاعلاتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (ص.) ۱- کشیده شده، دراز، طولانی. ۲- نام یکی از بحور شعر بر وزن فاعلاتن فاعلن فاعلاتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدید. [ م َ ] (ع ص ) کشیده . دراز. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). طویل . (متن اللغة) (اقرب الموارد). ممدود. (اقرب الموارد). درازبالا. (دستور الاخوان ). گویند: مدیدالقامة، مدیدالجسم، مدیدالعنق . (از متن اللغة). ج، مُدُد : عدد آن مدد عمر تو باد تا از آن گردد عمر تو مدید. سوزنی . تا ز روز و شب مدد یابند ماه و سال باد سال و ماه و روز و شب عیشت هنی، عمرت مدید. سوزنی . ◄ طولانی . دیر. دیرزمانی : و بر غرفه پیش متوکل زمانی مدید نشسته بود. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٢). مدتی مدید در وی عمارت و زراعت کرده است . (سندبادنامه ص ٢٦٣). عضو گردد مرده کز تن وابرید نو بریده جنبد اما نی مدید. مولوی . ◄ (اِ) مداد. اماله ٔ مداد است به معنی سیاهی و مرکب که به آن نویسند : گر شود بیشه قلم دریا مدید مثنوی را نیست پایانی پدید. مولوی . چون رُخَت را نیست در خوبی امید خواه گلگونه نِه ْ و خواهی مدید. مولوی . ◄ علف . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گیاه . (منتهی الارب ). گیاه خشک . (ناظم الاطباء). ◄ نجوع . آبی که بر آن آرد یا کنجد یا جوز ریخته شتر را خورانند. (منتهی الارب ) (از متن اللغة). آرد جو به آب تنک کرده که ستور را برای فربهی خورانند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به نجوع شود. ◄ (اصطلاح عروض ) مدید بحر دوم است از بحور عروض و بنای آن بر جزوی خماسی و جزوی سباعی است، یعنی چهار بار «فاعلاتن فاعلن » و نمونه ٔ بیت مثمن سالم آن این است : این دل پردرد را لعل تو درمان شده خاک پایت بنده را چشمه ٔ حیوان شده و مثال مثمن مخبون آن این : از میان دهنش تا توان یکسر مو ز آن نشان بازمده این سخن هیچ مگو. و نمونه ٔ مسدس سالم این بحر یعنی «فاعلاتن فاعلن فاعلاتن »، این بیت : غالیه زلفی سمن عارضینی سروبالائی و زنجیرموئی . و بیت محذوف ْ عروض مقصورْ ضرب در این بحر، «فاعلاتن فاعلن فاعلن »، این : زندگانی تلخ کردی مرا زندگانی بی تو ناید به کار. و بیت مسدس مخبون : چون ز من سیر شدی چکنم من پاسخم چون نکنی بزنم من . و بیت مسدس مشکول، «فعلات ُ فاعلن فعلان »، این : طمع از وفاء او نبریم تا غم جفاء او نخوریم . و چنانکه مؤلف المعجم گفته است عجم را در این بحر شعر عَذْب نیست و گروهی برای اظهار مهارت خود در عروض ابیاتی در این بحرسروده اند. رجوع به بحر و نیز رجوع به المعجم فی معاییر اشعار العجم چ دانشگاه ص ٧٩ شود.
مدید. [ م َ ] (اِخ ) موضعی است در نزدیکی مکه . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
دراز، طولانی کشیده
واژگان فارسی سره واژهدان
کشیده شده، کشیده، دیرباز، دراز