مدون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدون . [ م ُ ] (ع مص ) بجائی مقیم شدن . (تاج المصادر بیهقی ). پیوسته و همیشه ماندن بجای و مقیم شدن . (از منتهی الارب ). اقامت کردن در مکانی . (از اقرب الموارد). ◄ درآمدن در شهری . (از منتهی الارب ). رسیدن به شهری . (از اقرب الموارد).
مدون . [ م ُ دَوْ وَ ] (ع ص ) جمعکرده شده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). مکتوب در دیوان . دیوان انشأکرده شده و فراهم آمده . (از متن اللغة). دردیوان نبشته . مجموع . مضبوط. نعت مفعولی است از تدوین : منت برد عراق و ری از من بدین دو جای بحری ز نظم و نثر مدون درآورم . خاقانی . مقامات و مقالات ایشان مدون است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٢). و او را [ بهرام گور را ] شعر تازی است بغایت بلیغ و اشعار او مدون است . (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین ). - مدون ساختن ؛ ثبت دفتر و دیوان کردن . در دفتری جمع آوردن . دیوان و دفتری پرداختن . - مدون کردن ؛ ثبت کردن . در دیوان نوشتن : شاد زی و شاد باش تا همه شاهان نام به دیوان تو کنند مدون . فرخی . - ◄ در دفتری جمع کردن . دیوان ساختن . ترتیب دفتر و دیوان دادن .
مدون . [ م ُ دَوْ وِ ] (ع ص ) ترتیب دهنده ٔ دیوان . (آنندراج ). دیوان پرداز. نعت فاعلی است از تدوین . رجوع به تدوین شود.