مدمغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ دَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- غذای چرب کرده شده.<BR>۲- در فارسی: کسی که دماغ (تکبر) و نخوت دارد؛ پرنخوت، متکبر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ دَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- غذای چرب کرده شده. ۲- در فارسی: کسی که دماغ (تکبر) و نخوت دارد؛ پرنخوت، متکبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدمغ. [ م ُ دَم ْم َ ] (ع ص ) ترید و آبگوشت . (نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات سال ٢ شماره ٔ ١). غذای چرب کرده شده . (فرهنگ فارسی معین ): دمغ الثریدة بالدسم ؛ لبقها به . (متن اللغة). نعت مفعولی است از تدمیغ. رجوع به تدمیغ شود. ◄ احمق . (قاموس، از یادداشت مؤلف ) (منتهی الارب ) . احمقی که خود را دانا داند . گویا بدین معنی منحوت فارسی زبانان باشد. (یادداشت مؤلف ). متفرعن و خودپسندو متکبر. (ناظم الاطباء). کسی که دماغ تکبر و نخوت دارد. پرنخوت . متکبر. (فرهنگ فارسی معین ) : این سخن پایان ندارد بازگرد سوی فرعون مدمغ تا چه کرد. مولوی . رغم انفم گیردم او هر دو گوش کای مدمغ چونش میپوشی بپوش . مولوی . کاین مدمغ بر که می خندد عجب اینت باطل اینت پوسیده سکب . مولوی .
مدمغ. [ م ُ دَم ْ م ِ] (ع ص ) آنکه نرم می کند اشکنه را به چربی . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از تدمیغ. رجوع به تدمیغ شود.
مدمغ. [م ُ م ِ ] (ع ص ) محتاج گرداننده به سوی چیزی . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادماغ . رجوع به ادماغ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آزرده، دمغ، ناراحت، اخمو پرنخوت، خودبین، خودپسند، خودخواه، کانا، متفرعن، مغرور