مدلل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ دَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) با دلیل آورده شده، دارای دلیل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ دَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) با دلیل آورده شده، دارای دلیل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدلل . [ م ُ دَل ْ ل َ ] (ع ص ) به دلیل ثابت کرده شده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). به دلیل ثابت شده . بادلیل . دلیل دار. مثبت . ثابت . مبرهن . برهانی . موجه . (یادداشت مؤلف ). - مدلل داشتن ؛ مدلل کردن . به اثبات رساندن . مبرهن کردن . ثابت کردن . - مدلل شدن و گشتن ؛ به ثبوت رسیدن . - مدلل کردن ؛ به ثبوت رساندن . ثابت کردن .درست کردن . به دلیل ثابت کردن . دلیل دادن بر. (یادداشت مؤلف ).
مدلل . [ م ُ دَل ْ ل ِ ] (ع ص ) به دلیل ثابت کننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
نشاندهنده، نمایانگر، مثبت، بیانگر، بازگوکننده، تأییدکننده، اقناعکننده، متقاعدکننده منتجه نسبی مبادی ایجابی