مدحرج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدحرج . [ م ُ دَ رِ ] (ع ص ) گردکننده . (از ناظم الاطباء). گردگرداننده . (آنندراج ). رجوع به تدحرج شود. - مدحرج البعر ؛روزی است از روزهای زمستان . (از منتهی الارب ). ◄ (اِ) تپانچه ٔ شش لوله . ج، دحارج . (از ناظم الاطباء).
مدحرج . [ م ُ دَ رَ ] (ع ص ) مدور. (متن اللغة). چیزی گرد. (منتهی الارب ). گرد. غلطان . مستدیر. گردان . (یادداشت مؤلف ). هر چیز گلوله شکل و گردی که چون بر زمین صاف بنهندش بغلطد و روان شود. - لؤلؤ مدحرج ؛ مروارید غلطان . مروارید که گرد و غلطان باشد. (جواهرنامه از یادداشت مؤلف ). - مدحرج کردن ؛ گلوله کردن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به تدحرج شود.