مدح خوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدح خوان . [ م َ خوا / خا ] (نف مرکب ) مدحت گوی . مدیحه خوان . که در توصیف و تمجید ممدوح اشعار گوید یا برخواند : سرای اوگه خوان و بساط او گه بزم ز مدح خوانان خالی ندید هرگز خوان . فرخی . چون رای تست باغ و طرب عندلیب آن بر گل چو مدح خوانت همی مدح خوان کند. مسعودسعد. این مدح خوان دعا کندش زآنکه در جهان کم بود نعمتی که بر این مدح خوان نداشت . مسعودسعد. جهان شهریارا اگر پیش تو چو بنده دو صد مدح خوان باشدی . (کلیله و دمنه ). در بوستان جان تو شد بنده سوزنی با ده زبان چو سوسن آزاده مدح خوان . سوزنی . چون تو ملکه نبود و چون من کس ساحر مدح خوان ندیده ست . خاقانی . محمودهمتی تو و ما مدح خوان تو شاید که جان عنصری اشعارخوان ماست . خاقانی . بر دست راست و چپ ملکان مادح وی اند خاقانی از زبان ملک مدح خوان اوست . خاقانی .