مداوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ وِ) [ ع. ] (اِفا.) دوام دهنده، ادامه دهنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ وِ) [ ع. ] (اِفا.) دوام دهنده، ادامه دهنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مداوم . [ م ُ وِ ] (ع ص ) ثابت قدم . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). درنگ نماینده و برکاری ایستنده . (آنندراج ). پی گیر. دوام کننده . بادوام . ◄ مواظب . (ناظم الاطباء). ◄ همیشه دارنده . (آنندراج ). ◄ دوام دهنده . مداومت کننده . (فرهنگ فارسی معین ). نعت فاعلی است از مداومة. در تمام معانی رجوع به مداومت و مداومة شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
بیوقفه، بدون توقف، بدون وقفه، یکسره، بیانقطاع، بیامان، یکبند، یکریز، دائم، گردشی، مستمر، پیوسته، همیشگی، متداوم ایستا، پابرجا، ماندگار، باثبات، برقرار، ابدی یکراست، بهقاعده مکرر جاری، درحال اتفاق
واژگان فارسی سره واژهدان
یکسره، همیشگی، همواره، دنبالهدا، پیاپی