مدام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمف.) همیشه، جاوید.<BR>۲- (اِ.) شراب انگوری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) همیشه، جاوید. ۲- (اِ.) شراب انگوری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدام . [م ُ ] (ع اِ) باران پیوسته . (منتهی الارب ). مطر الدائم . (متن اللغة) (اقرب الموارد). ◄ شراب . (اوبهی ) (غیاث اللغات ). می . (دستورالاخوان ). می انگوری . (منتهی الارب ). خمر. مدامة. (اقرب الموارد) (متن اللغة).مل . نبید. عقار. قهوه . راح . قرقف . باده . صهبا. (یادداشت مؤلف ) : دل تو باد سوی لهو و چشم سوی نگار دو گوش سوی سماع و دو دست سوی مدام . فرخی . گرهی را نشانده بودم پیش برنهاده به دست جام مدام . فرخی . صبوح از دست آن ساقی صبوح است مدام از دست آن دلبر مدام است . منوچهری . نه دام الا مدام سرخ پر کرده صراحی ها نه تله بلکه حجره ٔ خوش بساط اوکنده تا پله . عسجدی . عارض چو شیر گشت مدام از دو کف بنه اندر پیاله کس نکند شیر با مدام . (مقامات حمیدی ). از صفای می ولطافت جام درهم آمیخت رنگ جام و مدام همه جام است و نیست گوئی می یا مدام است و نیست گوئی جام . ؟ من بسته ٔ دام تو سرمست مدام تو آوخ که چه دام است این یارب چه مدام است آن . خاقانی . بهر حلی های گوش و گردن بربط سیم و زر از ساغر و مدام برآید. خاقانی . زآن عرب بنهاد نام می مدام زآنکه سیری نیست می خور را مدام . مولوی . باده شان کم بود گفت او با غلام رو سبو پر کن به ما آور مدام . مولوی . با محتسبم عیب مگوئید که او نیز پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است . حافظ. شرب مدام شد چو میسر مدام به می چون حرام گشت به ماه حرام به . ؟. ◄ ج ِ مُدامَة. (از دستور الاخوان ). رجوع به مدامة شود. ◄ (ص ) همیشه داشته شده . اسم مفعول است از ادامت . (غیاث اللغات از منتخب اللغات و صراح و کشف اللغات ). رجوع به معنی بعدی شود. ◄ (ق ) همیشه . پیوسته . مداوم . دائم . دائماً. بردوام . همواره . هموار. هماره . لاینقطع. جاوید. جاودان . همیشگی . (از یادداشتهای مؤلف ) : ز تابیدن روز تا گاه شام یکایک شدندی مبارز مدام . فردوسی . بیاور آنکه گواهی دهد ز جام که من چهارگوهرم اندر چهارجای مدام . ابوالعلاء ششتری . باغ آراسته کز ابر مدام آب خورد تازه تر باشد هر ساعت و آراسته تر. فرخی . مگر که نار کفیده ست چشم دشمن تو کز او مدام پریشان شده ست دانه ٔ نار. فرخی . صبوح از دست آن ساقی صبوح است مدام از دست آن دلبر مدام است . منوچهری . هر آن باغی که نخلش سر به در بی مدامش باغبان خونین جگر بی . باباطاهر. آنکه چون جد و پدر در همه حال مدام شاکر و ذاکر باشد بر رب علیم . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٩). هر کجا باشی تو کام خویشتن یابی مدام هر کجا گوران بود آنجا بود آب و گیا. قطران . همیشه در طلب باغ و راغ و گلشن و قصر مدام در طلب جوهر و زر و زیور. ناصرخسرو. گر همی عاصی نگوید عاصیم بی زبان فعلش همی گوید مدام . ناصرخسرو. مدام در حق ملکت دعای خاقانی قبول باد ز حق بالعشی والاشراق . خاقانی . روان حاتم طائی و جان معن یمن زکوة خواه سخای مدام او زیبد. خاقانی . از تو وفا چون طلب کنم که در این عهد هست طلسم وفا مدام شکسته . خاقانی . دور باشید از کسی که مدام کفر آرد نهفته ایمان فاش . عطار. به حکم آنکه یار او را چو جان بود مدام از شادی او شادمان بود. نظامی . ز آن عرب بنهاد نام می مدام ز آنکه سیری نیست می خور را مدام . مولوی . سرش مدام ز شور شراب عشق خراب چومست دایم از آن گرد شور و شر می گشت . سعدی . آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآئی . سعدی . مدامش به روی آب چشم از سبل دویدی و بوی پیاز از بغل . سعدی . آنکس که به دست جام دارد سلطانی جم مدام دارد. حافظ. در بزم عیش یکدو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال مدام را. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
باقی، برقرار پیوسته، جاودان، دایما، علیالدوام، علیالاتصال، لاینقطع، مستمر باده، شراب، می بارشپیوسته
فرهنگ طیفی واژهدان
مداوم، زماندار، مدتدار دائم، همیشه همیشگی، دائمی، ابدی ادواری، فصلی مداوم [حرکت / عمل]، مکرر، متداوم
واژگان فارسی سره واژهدان
همیشه، همواره، هماره، پیوسته