مد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ دّ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمص.) کشش، کشیدگی.<BR>۲- بالا آمدن آب دریا بر اثر جاذبة ماه و خورشید.<BR>۳- (اِ.) علامتی به این شکل «~» که بالای الف ممدوده گذاشته میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ دّ) [ ع. ] ۱- (اِمص.) کشش، کشیدگی. ۲- بالا آمدن آب دریا بر اثر جاذبه ماه و خورشید. ۳- (اِ.) علامتی به این شکل «~» که بالای الف ممدوده گذاشته میشود.
(مُ) [ فر. ] (اِ.) سلیقه و روشی که باب روز است. اعم از طرز زندگی، سر و وضع ظاهری و غیره. و معمولاً گذراست و در زمانهای مختلف تغییر میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مد. [ م ُ] (فرانسوی، اِ) روش و طریقه ٔ موقت که طبق ذوق و سلیقه ٔ اهل زمان طرز زندگی و لباس پوشیدن و غیره را تنظیم کند. باب . باب روز. آئین . (فرهنگ فارسی معین ). باب . متداول . معمول . رایج .شیوه ٔ متداول و باب زمان در شؤون زندگی اجتماعی . - از مد افتادن ؛ متروک و منسوخ شدن . کهنه شدن و از رواج افتادن . - از مد انداختن ؛ کهنه و منسوخ کردن . - شیک و مد ؛ خوش پوش . که لباس زیبا و باب روز پوشد. - مد تازه ؛ شیوه ٔ جدید. - مد روز ؛ باب روز. مورد پسند و انتخاب ابنای زمان . - مد شدن ؛ باب شدن . متداول و معمول گشتن . - مد کردن ؛ متداول کردن . رواج دادن .
مد. [ م ُ ] (اِخ ) قریه ای از خره بهار خال در قاینات . (یادداشت مؤلف ).
مد. [ م ُدد ] (ع اِ) مد، پری دو کف است از طعام . (رساله ٔ اوزان و مقادیر مقریزی ). پیمانه ٔ یک منی .(زمخشری از یادداشت مؤلف ). قسمی پیمانه است و اصلش اینکه شخص دو [ کف ] دستش را بازکند و آن را از طعامی پر کند. ج، امداد، مداد، مُدَد، مِدَد، مَدَدَة است . و در مورد وزن هر مد شش قول است که با حساب اعشاری بدین شرح است : قول نخست : هر مد برابر یک رطل و ربع رطل ٩٠مثقالی است معادل با ٣٨٦/٦٠٢ گرام . قول دوم :هر مد برابر یک و ربع رطل ٩١مثقالی و معادل ٣٩٠/٨٩٧گرام است . قول سوم : هر مد یک رطل و ثلث رطل ٩٠مثقالی و معادل ٤١٢/٥٦٣ گرام است . قول چهارم : هر مد یک رطل و ثلث رطل ٩١مثقالی و معادل ٤١٦/٨٥٨ گرام است . قول پنجم : هر مد دو رطل ٩٠مثقالی معادل ٦١٨/٥٦٢ گرام است . قول ششم : در مذهب امامیه هر مد ٢٠٢/٥ مثقال و معادل ٦٩٤/٨٨٣ گرام است . در مذهب فقیه حلی [ علامه ] و شیخ جعفر کاشف الغطاء هر مد ٢٠٤ و سه ربع مثقال و معادل ٦٩٤/٨٨٣ گرام است . (از متن اللغة) : رسول فرمود که من از عراق و اهل آن و درهمش و قفیزش منع کردم و از شام دینارش و مدش وضع کردم و به ترک آن بگفتم . (تاریخ قم ص ١٨٣) . - مد نبی ؛ سه کیلجه ؛ یعنی صاعی و نیم باشد. (یادداشت مؤلف ). مد نبی، چار یک صاع است . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
آلامد، باب، رایج، متداول، مرسوم، معمول ذوق، سلیقه آیین، شیوه، طریقه
بالا آمدن (سطح آبدریا) (متضاد: جزر) اطاله، بسط، تطویل، درازا، کشش کشیدن، بسط دادن
فرهنگ طیفی واژهدان
بالا آمدن آب دریا، موج، سونامی متموج، دارای موج، مواج
سبک، شکل، رسم معمول، عادت، لباس رایج تازگی، تجدد، حرف آخر، مد روز
واژگان فارسی سره واژهدان
کشند، فرازآب، خیزآب، خیز، آبخیز