مخنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ خَ دَ یا دِ) (اِفا)<BR>۱- جنبنده، حرکت کننده.<BR>۲- خزنده.<BR>۳- هوام.<BR>۴- شپش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ خَ دَ یا دِ) (اِفا) ۱- جنبنده، حرکت کننده. ۲- خزنده. ۳- هوام. ۴- شپش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخنده . [ م َ خ َ دَ / دِ ] (نف ) جنبنده و خزنده را گویند که مراد حشرات الارض باشد. (برهان ) (آنندراج ).جانوران جنبنده و خزنده مانند مار و دیگر حشرات الارض و هر چیز خزنده و جانوران کوچک . (ناظم الاطباء). ◄ به رفتار آمده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ جنبنده که در جامه افتد، گویند «مخنده درافتاد». (یادداشت ایضاً): هوام ؛ مخندگان . (السامی فی الاسامی یادداشت ایضاً). رجوع به مخیدن شود.
مخنده . [ م ُ خ ِ دَ / دِ ] (نف ) فرزندی که سخن پدرو مادر نشنود و عاق و عاصی شود. (برهان ) (آنندراج ).غیرمطیع و نافرمانبردار و فرزند عاق شده ٔ پدر و مادر. (ناظم الاطباء). ◄ به معنی چسبنده هم آمده است اعم از ذی حیات و غیرذی حیات . (برهان ) (آنندراج ).چسبنده خواه جاندار باشد یا نباشد. (ناظم الاطباء).