مخنث
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخنث . [ م ُ خ َن ْ ن ِ ] (ع ص ) کسی که خم می کند و دوتا می نماید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تخنیث و مُخَنَّث معنی اول شود.
مخنث . [ م ُ خ َن ْ ن َ ] (ع ص ) خم داده و دوتا گشته . (از منتهی الارب ).سست و فروهشته و دوتا گردیده . (از اقرب الموارد) (ازمحیط المحیط). خمیده و دوتاه . (ناظم الاطباء). ◄ کسی که در دبر وی وطی کرده می شود. مأبون و پشت پای و پیرمرد ملوط و پسیخوان و پشت انداز. (ناظم الاطباء). پسربچه یا مردی که مفعول دیگران واقع گردد. بی شرم چون مخنث و بی عافیت چو مست بی نفس همچو کودک و بی عقل چون مصاب . مسعودسعد (دیوان ص ٤١). ◄ عامه این کلمه را در مورد فرزند کم احتشام و بدپرورش یافته بکار برند. (از محیط المحیط). ◄ به معنی هیز یعنی کسی که او را به دستکاری از رجولیت ساقط کرده باشند، اسم مفعول از تخنیث که مأخوذ است از خِنث که به معنی سست و دوتا است . چون از مرد رجولیت دور کرده شده چالاک و استوار و مردانه نمی باشد لهذا مخنث گفتند. (از غیاث ) (از آنندراج ). هیز و سست مرد. (مقدمة الادب زمخشری ). حیز؛ ای سست مرد. (دهار چ بنیاد فرهنگ ). سست و ناتوان و آنکه مردی نداشته باشد و نتواند جماع کند و معیوب . (ناظم الاطباء) : چون که شراب نیرو گرفتی ترکان این دو سالار را به ترکی ستودندی و حاجب بزرگ بلکاتگین را مخنث خواندندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٠). که مخنث و عنین اگر چه از شهوت مباشرت و لذت آن خبر ندارند و لیکن چون مردمان بینند که هر چه دارند در طلب آن خرج می کنند وی را علمی ضروری حاصل آید که ایشان را لذتی و شهوتی است بیرون از این که وی راست . (کیمیای سعادت ). اندر مصاف مردی در شرط شرع و دین چون خنثی و مخنث نه مرد و نه زنند. سنائی . آن بنشنیده ای که در راهی آن مخنث چه گفت با داهی . سنائی . هیچ نامرد مخنث که شنیده است به دهر کز هنر در خور تاج آمد و آن منبر. سنائی . و نوعی دیگر از تدبیرهای صواب آن است که زنان یا مخنثان را برگمارند تا از معشوق او (عاشق ) حکایت های زشت ناپسندیده که مردم را از آن ننگ آید و نفرت آرد می گویند تا دل او سرد شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). دیوان فرشتگانند آنجا که لطف اوست مردان مخنثانند آنجا که قهر اوست . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٩٢٩). خود جهان مخنث آنکس نیست که در او مرد مردمی یابی . خاقانی . در جهانی کونه مرد است و نه زن جز مخنث مرد کو یا زن کجاست . خاقانی . مال ها چون می کنی امروز جمع ای مخنث پس تو فردا چون کنی . عطار. کی توانی شد تو مرد این حدیث هر مخنث مرد میدان کی شود. عطار. آن مخنث دید ماری را عظیم جست همچون باد بر بامی ز بیم . عطار. و توان گفتن که این کتابی است که مخنثان را مرد کند و مردان را شیرمرد کند و شیرمردان را فرد کند و فردان را عین درد کند. (تذکرة الاولیاء عطار). حرص مردان از ره بیشی بود در مخنث حرص سوی پس رود. مولوی . مرد را ذوق از غزا و کر و فر مر مخنث را بود ذوق ذکر. مولوی . گر نبودی امتحان هر بدی هر مخنث در وغا رستم بدی . مولوی . مخنث را اگر شمشیر هندی خاص به دست افتد آن را برای فروختن ستاند...و چون آن را بفروشد بهای آن را به گلگونه و به وسمه دهد. (فیه مافیه ). مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است . (گلستان ). گر تتر بکشد این مخنث را تتری را دگر نباید کشت چند باشد چو جسر بغدادش آب در زیر و آدمی در پشت . سعدی (گلستان کلیات چ فروغی ص ٩٥). در قزا گند مرد باید بود بر مخنث سلاح جنگ چه سود. سعدی (گلستان ). چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان . سعدی (بوستان ). مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش . سعدی (بوستان ). مخنث که بیداد بر خود کند از آن به که با دیگری بد کند. سعدی (بوستان ). ◄ ابله و نادان . (ناظم الاطباء). ◄ غدار و مکار. آنکه نیک رفاقت و آشنائی نداند و نامرد و بی همت و ناکس و بدنام و رسوا. (ناظم الاطباء).