مخرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ خَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) ویران کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ خَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) ویران کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخرب . [ م ُ رِ ](ع ص ) ناآباد گرداننده و ویران کننده . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه ویران می کند و ناآبادان می نماید. (ناظم الاطباء). و رجوع به اخراب شود.
مخرب .[ م ُ خ َرْ رِ ] (ع ص ) ویران کننده . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). خراب کننده و ویران نماینده و ناآباد کننده . ویران کننده ٔ خانه . و بر باد دهنده وپایمال کننده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تخریب شود.
مخرب . [ م ُ خ َرْ رَ ] (ع ص ) شکافته گوش وسوراخ کرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
ویرانگر، تباهکننده، بنیانکن، برباد دهنده، خانمان برانداز، خانه خرابکن، گران خشن کشنده خرابکار، برانداز، انقلابی زیانبار، آزارده، مضر
واژگان فارسی سره واژهدان
ویرانه، ویرانگر، ویران گر، تباهگر