محلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محلق . [ م ِ ل َ ] (ع اِ) استره . (منتهی الارب ).تیغ که بدان موی تراشند. موسی . ستره . (از یادداشت مرحوم دهخدا). استره . (مهذب الاسماء). ◄ گلیم درشت کانه یحلق الشعر. ج، محالق . (منتهی الارب ).
محلق . [ م ُ ح َل ْ ل ِ] (ع ص ) کسی که می تراشد موی سر خود را. (ناظم الاطباء) : لتدخلن المسجدالحرام ان شاء اﷲ آمنین محلقین رؤوسکم . (قرآن ٢٧/٤٨). رجوع به تحلیق شود.
محلق .[ م ُ ح َل ْ ل َ ] (اِخ ) لقب عبدالعزی بن خیثم بن شداد وبدین جهت وی را بدین لقب خوانند که اسبش گونه ٔ او را به دندان گرفت و جای آن چون حلقه ای برگونه اش جای گرفت و دیگر آنکه تیری به او اصابت کرد و او را با حلقه داغ کردند. (از منتهی الارب ). و رجوع به عقدالفریدج ٣ ص ٣٠٣ و ج ٦ ص ١٧٧ و البیان والتبیین ج ٢ ص ٢٢ شود.