محلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محلج . [ م ُ ل َ ] (ع ص ) نقد محلج ؛ حاضر و درخشان . (منتهی الارب ). زر حاضر و درخشان . (ناظم الاطباء).
محلج . [ م ِ ل َ ] (ع اِ) تخت حلاجی . محلجة. (منتهی الارب ). تخته ای که بر روی آن پنبه دانه را از پنبه سوا میکنند. (ناظم الاطباء). ◄ آهن یا چوب که بر آن چرخ آب گردد. (منتهی الارب ). محور و آهن یا چوبی که بر آن چرخ آب میگردد. (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) خر سبک و تیزرو. (منتهی الارب ). خر سبک و شتاب رو. (ناظم الاطباء). محلاج .
محلج . [ م ُ ح َل ْ ل ِ ] (ع ص ) حلاجی کننده . پنبه زن : از محرفه ٔ معرفت ملاعب تا مخارقه ٔ دلیران مغالب بسی راه است و کمان مجلحان خونخوار نه به بازوی محلجان دست کار است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٦).