محقق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محقق . [ م ُ ح َق ْ ق َ ](ع اِ) نام خطی از شش خط که ابن مقله آن را وضع کرده است . (غیاث ) (ناظم الاطباء). (قلم یا خط...) خط عراقی است که در زمان بنی عباس مرسوم گشت . قسمی از خطوط عربی (برای نوشتن ). یکی از هفت قلم قدیم . (یادداشت مرحوم دهخدا). قلمی (شعبه ای ) از خط عربی است مستخرج ازقلم ریاسی یا مدور کبیر. (ترجمه ٔ الفهرست ص ١٤). این خط در عهد بنی عباس پدید آمد و آن را خط عراقی و خط وراقی هم میگفتند و این خط مرتباً رو به ازدیاد و زیبائی گذاشت تا زمان مأمون . (ترجمه ٔ الفهرست ص ١٤).
محقق . [ م ُ ح َق ْ ق َ ] (ع ص ) چیزی که تحقیق شده . (غیاث ). آنچه به تحقیق رسیده . مسلم . آنچه به درستی دانسته شده است . درست . راست : محقق است که دنیا سرای عاریت است برای شستن و برخاستن نفرماید. سعدی . بعد از آن خبری محقق ازو نیامد. (ظفرنامه ٔ یزدی ج ٢ ص ٤١٥). - محقق شدن ؛ به ثبوت رسیدن .ثابت شدن : حق نیست مگر که حب حیدر خیرات بدو شود محقق . ناصرخسرو. و اهلیت این امانیت و محرمیت او این اسرار را محقق گشت . (کلیله و دمنه ). - ◄ واقعیت یافتن .به حقیقت پیوستن : گر این خیال محقق شدی به بیداری که روی عزم همایون ازاین طرف داری . سعدی . - محقق کردن ؛ به ثبوت رسانیدن . به منصه ٔ ظهور رسانیدن . استوار و قطعی ساختن : بر موجب این قضیت نیت غزوی دیگرمحقق کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٣). - محقق گردیدن ؛ محقق شدن : و عجز آن طایفه در ایراد مثل قرآن هنگام تحدی محقق گشت . (لباب الالباب ص ٧). ◄ رصین . محکم . (یادداشت مرحوم دهخدا).
محقق . [ م ُ ح َق ْ ق ِ ] (ع ص ) تحقیق کننده . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پژوهنده . بررسنده . (غیاث ). آنکه سخن را به دلیل ثابت کند. (غیاث ) (آنندراج ). کسی که مطلب را به دلیل ثابت و مبرهن میکند. (ناظم الاطباء) : بر یاد محقق مهینه انگشت کهینه بسته دارد. خاقانی . مرا اسقف محقق تر شناسد ز یعقوب و ز نسطور و ز ملکا. خاقانی . محققان سخن زین درخت میوه برند وگر شوند سراسر درختک دانا. خاقانی . آنها که محققان راهند در مسند فقر پادشاهند. سعدی . نه محقق بود نه دانشمند چارپائی بر او کتابی چند. سعدی . محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل . سعدی . غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست اول صبح است خیز آخر دنیا فناست . سعدی . ◄ در اصطلاح صوفیه کسی که بر او حقیقت اشیاءکما ینبغی منکشف گشته باشد و این معنی کسی را میسر است که از حجت و برهان گذشته به مرتبه ٔ کشف الهی رسیده باشد و به عین العیان مشاهده نموده باشد که حقیقت همه ٔ اشیاء حق است و بغیر از وجود احد مطلق موجودی دیگر نیست و موجودیت اشیاء دیگر بجز اضافت بیش نیست . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ کسی که به درستی و خوبی میداند و تدریس میکند و می آموزاند. کسی که قرآن مجید را با تفسیر آن به خوبی فراگرفته باشد. ◄ واجب کننده ٔ چیزی . ◄ حکیم و فیلسوف . ◄ معلم و مدرس . (ناظم الاطباء).