محق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) تأخیر گردانیدن.<BR>۲- محو کردن، پاک کردن.<BR>۳- کاستن، کاهانیدن.<BR>۴- (مص ل.) کاهیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حِ قّ) [ ع. ] (اِفا.) حق دارنده، دارای حق.
(مَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) تأخیر گردانیدن. ۲- محو کردن، پاک کردن. ۳- کاستن، کاهانیدن. ۴- (مص ل.) کاهیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محق . [ م ُ ح ِق ق ] (ع ص ) ثابت کننده . خلاف مبطل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دارای حق . حق دارنده . (ناظم الاطباء). حق گوینده . حق دار. آنک حق به جانب او باشد. (آنندراج ). برحق . حق ور. آنکه حق با اوست . دارای حق . صاحب حق . ذی حق . بحق . سزاوار. بسزا : اقوال پسندیده مدروس گشته .... و مظلوم ِ محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز. (کلیله و دمنه ). از شما پنهان کشد کینه محق اندک اندک همچو بیماری دق . مولوی (مثنوی، دفتر چهارم ص ٢١٨).
محق . [ م َ ] (ع مص ) باطل گردانیدن . (آنندراج ). باطل کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء). ابطال . ◄ ناچیز گردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناچیز کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء). ◄ محو و پاک کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). برکندن . استیصال . نیست کردن . ◄ در اصطلاح صوفیه، فنای وجود عبد است در ذات حق . (کشاف اصطلاحات الفنون ). فنای بنده است در عین حق (ابن العربی ). فنای وجود عبداست در ذات حق تعالی همانطوری که محو فنای افعال عبداست در فعل حق تعالی و طمس فنای صفات است در صفات حق . (از تعریفات جرجانی ). رجوع به محو شود. در اصطلاح صوفیه بالاتر از محو است زیرا محو از خود اثر و نشانه گذارد اما از محق اثر و نشانه هم نماند : اول محو است طمس ثانی آخر محق است اگر بدانی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). - محق شدن ؛ نابود شدن . از میان رفتن : این کسری از فرزندان هرمزبن انوشروان بوده است و در ملک مجالی و فسحتی نیافت و زود محق شد. ◄ برکت چیزی ربودن . یقال محق اﷲ الشی ٔ؛ یعنی خدا برکت آن را زایل گرداند. منه قوله تعالی : یمحق اﷲ الربوا و یربی الصدقات . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). برکت بردن از. بی برکت کردن . برکت برداشتن از. (زمخشری ). ◄ کاهانیدن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نقصان . کاستن . بکاستن . کاهیدن . کاهانیدن . (آنندراج ). ◄ سوختن گرما چیزی را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
محو، فنا محو کردن، پاک کردن درمحاق افتادن کاستن، کاهیدن
واژگان فارسی سره واژهدان
هودهمند، شایسته، سزاوار