محفوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) گرداگرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) گرداگرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محفوف . [ م َ ] (ع ص ) گرداگرد گرفته شده . (از غیاث ) (آنندراج ). محاطشده . احاطه کرده شده . (ناظم الاطباء). گرداگرد فراگرفته . گرداگرد گرفته . فرا گرفته . محاط. محاط به . دورکرده . احاطه شده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : حفت الجنة به چه محفوف گشت بالمکاره که از او افزود کشت . مولوی (مثنوی، دفتر پنجم ص ١٢). ◄ محتاج . قوم محفوفون ؛ قومی نیازمند. (از اقرب الموارد).