محفور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محفور. [ م َ ] (اِ) محفوری . فرشی یا بساطی که در شهر محفور بافته شده است : بساط غالی رومی فکنده ام دوسه جای در آن زمان که به سویی فکنده ام محفور. فرخی . آن کل عفریت روی با همه زشتی قالی بافد همی و ایضاً محفور. سوزنی . رجوع به محفوری شود.
محفور. [م َ ] (اِخ ) شهری است بر کنار دریای روم، در آنجا بساطها و فرش های گران قیمت بافند. (تاج العروس ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد و محفورة و محفوری شود.
محفور. [ م َ ] (ع ص ) کاویده شده . کنده شده . (منتهی الارب ). کاویده شده و خالی شده . (ناظم الاطباء).