محصد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ صَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- زراعت نادروة خشک شده.<BR>۲- ریسمان محکم تافته.<BR>۳- استوار، محکم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ صَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- زراعت نادروه خشک شده. ۲- ریسمان محکم تافته. ۳- استوار، محکم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محصد. [ م ِ ص َ ] (ع اِ) داس . (منتهی الارب ). ابزار دروگری . داس . (ناظم الاطباء). منجل . منگال .
محصد. [ م ُ ص َ ] (ع ص ) زراعت نادروده ٔ خشک شده . ◄ رسن محکم تافته شده : حبل محصد. ◄ مرد استواررأی : رجل محصدالرأی . (منتهی الارب ).
محصد. [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) کشت آماده ٔ درو و بهنگام درورسیده . زراعتی که بهنگام درو رسد و به درو آید. ◄ استوارکننده . ◄ سخت تابنده ٔ ریسمان . (ناظم الاطباء). سخت تابنده ٔ رسن . (آنندراج ).