محدب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) گوژپشت و برآمده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) گوژپشت و برآمده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محدب . [ م ُ ح َدْ دَ ] (ع ص ) احدب . خلاف مقعر. (ازاقرب الموارد). مقابل مقعر. مقابل گود و فرورفته . کنج . کوژ. دوتا. (یادداشت مرحوم دهخدا). و منه محدب الکبد و مقعرها. (اقرب الموارد). حدبه دار و کوژپشت و برآمده . (ناظم الاطباء) : پس بدان رگ بزرگ که از جانب محدب رسته است برآید (کیلوس ) و آن رگ را به تازی الطالع من الکبد گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
محدب . [ م ُ دِ ] (ع ص ) گوژپشت گرداننده . (آنندراج ). ◄ که شایق و راغب کند. (ناظم الاطباء). ◄ مهربان کننده کسی را. (آنندراج ).
محدب . [ م ُ ح َدْ دِ ] (ع ص ) آنکه پشت بلند می سازد و گوژپشت می کند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
کوژ، متورم، ملتهب، بادکرده، منبسط، پرباد، انبساطیافته، پفآلود، پفی ضخیم، کلفت، عریض بزرگشده، برآمده، بادکرده، درشت پرآبله، تاولزده، پرورده
واژگان فارسی سره واژهدان
کوژ، کاو، برآمده