محتشم کاشانی | دیوان اشعار | قطعات | شماره ۶۸ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فارس میدان معنی حامدی بینظیر آن که بود از بدو فطرت از سخندانان تمام طبعش از شوخی چو میلی داشت از اندازه بیش با رخ گلفام و چشم شوخ و قد خوش خرام شد مریض عشق و دردش بس که بیدرمان فتاد میکشیدش خوش از کف توسن مستی لگام در قیام این قیامت دل گمانی برد و گفت دور گوئی شد بهی زان شاعر شیرین کلام چون یقین گشت این گمان از گفته موزون دل بهر تاریخ او برون آمد دو تاریخ تمام