محتشم کاشانی | دیوان اشعار | قطعات | شماره ۱۱۳ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شه حسن کز غلامی اوست بندگی را شرف بر آزادی گنج حسنش اگر مکان طلبد در دو عالم نماند آبادی خون ز شریان جبرئیل آرد مژهاش در محل فصادی مرغ روح از هوس قفس شکند چون رود غمزهاش به صیادی کرده معزول چشم قتالش ملک الموت را ز جلادی حاصل آن کامران که رخش ثناش میتوان تاختن به صد وادی گرم تشریف بخشیش چون ساخت طبع من از کمال و قادی زان به تن جامه خودم ننواخت که مبادا بمیرم از شادی