محبوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محبوب . [ م َ ] (اِخ ) مصطفاوی، نام دیناری است منسوب به سلطان مصطفی رابع سلطان عثمانی (از سال ١٨٠٧ تا ١٨٠٨ م .). (از النقودالعربیة ص ١٨٤).
محبوب . [ م َ ] (ع ص ) دوست داشته شده . پسند کرده شده . پسندیده . (ناظم الاطباء). دوست . دوستگان . ضد مبغوض . (یادداشت مؤلف ) (مهذب الاسماء) : هرگاه متقی ... به ترک حسد بکوشد تا در دلهامحبوب گردد. (کلیله و دمنه ). چاره نمی شناسم از اعلام آنچه حادث شود از محبوب و مکروه . (کلیله و دمنه ). نیست کسبی از توکل خوبتر چیست از تسلیم خود محبوبتر. مولوی (مثنوی ص ٢١). از حدیث این جهان محجوب کرد خون تن را در دلش محبوب کرد. مولوی . هنوزت گر سر صلح است بازآی کزآن محبوب تر باشی که بودی . سعدی . مگر در زمستان که محجوب است و محبوب (آفتاب ). (گلستان ). طلب از جانب مطلوب بیش است که در حب از محب محبوب بیش است . (از سی نامه ٔ کاتبی ). ای زر توئی آنکه جامع لذاتی محبوب جهانیان به هراوقاتی . جمال الدین قزوینی . - زر محبوب ؛ زر خالص . (ناظم الاطباء). - ◄ سکه ٔ ضرب محبوب سلیمی . رجوع به محبوب سلیمی شود. - محبوب القلوب ؛ رباینده ٔ دلها. (ناظم الاطباء). ◄ معشوق . (ناظم الاطباء) : نظر میداشت اندر راه محبوب که در ذاتش همان بوده ست محسوب . نظامی . گِلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم . سعدی . آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد وگفت ... (گلستان ). گل سرخش چو عارض خوبان سنبلش همچو زلف محبوبان . سعدی . - محبوب خشک ؛ کنایه از آن معشوق که از او انتفاع نتوان کرد. (آنندراج ). ◄ (اصطلاح تصرف ) قطب وحدت و در پاره ای از رسائل به معنای حقیقت روحیه که آن ذات حق است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به محبت شود.
محبوب . [ م َ ] (اِخ ) رجوع به ابوعمروبن العلاء شود.