محبس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محبس . [ م ِ ب َ ] (ع اِ) پرده ای با نقش که بر روی چیزها کشند. ◄ جامه ای که بر روی فراش انداخته بر آن به خواب روند. (منتهی الارب ). چادر شب . ◄ جامه ٔ گردپوش . حبس الفراش بالمحبس ؛ پوشید فرش را به گردپوش . (منتهی الارب ).
محبس . [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) کسی که در زندان می اندازد. ◄ کسی که در راه خدا وقف میکند. (ناظم الاطباء).
محبس . [ م ُ ح َب ْ ب ِ ] (ع ص ) کسی که مِحبَس (پرده ٔ بانقش ) را به روی فراش میگستراند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ حبس کننده ٔ عین و تسبیل کننده ٔ ثمره در راه خدا. واقف . ◄ وقف کننده . (ناظم الاطباء). ◄ بندکننده . بازداشت کننده . (منتهی الارب ). حبس کننده . (ناظم الاطباء).