محاکا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محاکا. [ م ُ ] (ازع، اِمص ) مخفف محاکات که بمعنی با هم سخن گفتن است .(غیاث ) (آنندراج ). رجوع به محاکاة شود : چنگی بده بلورین ماهی آبدار چون آب لرزه وقت محاکا بر افکند. خاقانی . مایه ٔ سودا در این صداع چه چیز است سود محاکا در این حدیث چه لافست . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٦ و عبدالرسولی ص ٨٧). گر در عیارنقد من آلودگی بسی است با صاحب محک چه محاکا برآورم . خاقانی . گردان بر هر نوبری گل سارغ از مل ساغری وان مل محک هر زری با گل محاکا داشته . خاقانی .