محالة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محالة. [ م َ ل َ ] (ع اِ) دولاب و چرخ کلان چاه . ج، محال، محاول . (منتهی الارب ذیل م ح ل ؛ ح ول ). منجنون یعنی چرخ بزرگ چاه . بکره ٔ بزرگ . بکره . (یادداشت مرحوم دهخدا).چرخ دلو بزرگ . (منتهی الارب ذیل م ح ل ). ◄ استخوان پشت مازه . (یادداشت مرحوم دهخدا) (منتهی الارب ذیل ح ول ). مهره ٔ پشت شتر. (منتهی الارب ذیل م ح ل ). پشت مهره . (مهذب الاسماء). ج، محال . جج، مُحُل . (منتهی الارب ). ◄ حیله . (منتهی الارب ذیل ح ول ). - لامحال ومحاله ؛ چار و ناچار : رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز بر تو کنندش بلامحال و محاله . ناصرخسرو. - لامحالة منه ؛ نیست چاره ای از آن . (منتهی الارب ). لابد و ناچار. (ناظم الاطباء).
محالة. [ م َ ل َ ] (ع اِ) چوب که گلکاران بر آن قرار گیرند در وقت گلکاری . (منتهی الارب ذیل م ح ل ).
محالة. [ م ُ حال ْ ل َ] (ع مص ) فرود آمدن با کسی . (از منتهی الارب ). با کسی فرود آمدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ هم منزل شدن با کسی . (از منتهی الارب ).