محاسنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محاسنی . [ م َ س ِ ] (اِخ ) موسی بن اسعدبن یحیی بن ابی الصفاء متوفی به سال ١١٧٣ هَ . ق فاضل دمشقی در ادب و فقه حنفی دستی داشت . در جوانی به قسطنطنیه شد و آنجا در دماغ وی خللی رخ داد و به دمشق بازگشت و بهبود یافت اما در زبانش لکنتی پدید آمد. تألیفاتی و شروحی در فقه و معانی دارد. (الاعلام زرکلی ).
محاسنی . [ م َ س ِ ] (اِخ ) محمدبن تاج الدین بن احمد المحاسنی الدمشقی (١٠١٢ تا ١٠٧٢ هَ . ق .) خطیب جامع اموی دمشقی و مردی شاعر بود و تعلیقه ها در حدیث بر صحیح مسلم دارد و نوشته ها که دلالت بر فضل او کند. شیخ عبدالغنی نابلسی او را مرثیه گفته است . (الاعلام زرکلی ج ٦ ص ٢٨٧ چ ٢).
محاسنی . [ م َ س ِ ] (اِخ ) سلیمان بن احمدبن سلیمان بن اسماعیل (١١٣٩ تا ١١٧٨ هَ . ق .) شاعر دمشقی مولد و مدفن به نیابت محاکم و امامت و خطابت در جامع اموی دمشق قیام و اقدام داشت و دیوان شعری دارد. (الاعلام زرکلی ).