محاسن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ س) [ ع. ] (اِ.) جِ حسن. <BR>۱- نیکویی -ها، خوبیها.<BR>۲- موی صورت، ریش و سبیل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ س) [ ع. ] (اِ.) جِ حسن. ۱- نیکویی -ها، خوبیها. ۲- موی صورت، ریش و سبیل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محاسن . [ م َ س ِ ] (ع اِ) ج ِ حسن برخلاف قیاس، نیکوئیها و خوبیها. کردارهای نیکو و احسانها. خیرات و زیبائیها. (ناظم الاطباء). مقابل مَساوی : نیکوئیها و معایب و مثالب و محاسن و مناقب پنهان ماند. (تاریخ بیهقی ص ٩٦ چ ادیب ). محاسن و مقابح ویرا باز نمودندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٠).چون ضعیفی افتد میان دو قوی ... معایب ظاهر گردد و محاسن و مناقب پنهان گردد. (تاریخ بیهقی ). و محاسن عدل و سیاست تقریر افتاد. (کلیله و دمنه ). و محاسن این کتاب را نهایت نیست . (کلیله و دمنه ). و کارنامه ٔ دولت به اسم و محاسن او جمال گرفت . (کلیله و دمنه ). ذات تو به اوصاف محاسن متحلی ست و ز جمله ٔ اوصاف مساوی متعالی ست . سوزنی . به شرف نفس و مکارم اخلاق و وفور عقل و محاسن شیم و کمال فضل . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٤). - محاسن شماری ؛ ندبه . گریه بر مرده و محاسن شماری او. (منتهی الارب ). فاتحه خوانی . (ناظم الاطباء). ◄ ج ِ مَحسَن . جاهای خوب و نیکو از بدن . مَحسَن یکی ِ محاسن است و محاسن را واحد و مفرد نیست . (منتهی الارب ). ◄ ریش و سبیل و شارب . (ناظم الاطباء). ریش مردان . (آنندراج ) (غیاث ). و گویا از معنی [ جاهای خوب و نیکو از بدن ] معنی ریش یعنی لحیه مستنبط باشد.(از یادداشت مرحوم دهخدا) : قدی عظیم داشت و محاسنی دراز (آلب ارسلان ) چنانکه وقت تیر انداختن گره زدی . (راحة الصدور راوندی ص ١١٧). کردم محاسن خود دستار خوان راهت تا بو که از ره خود گردی برو فشانی . عطار. او را دیدند محاسن بر خاک نهاده و در آتش پف پف میکرد. (تذکرة الاولیاء عطار). گفتند آخر محاسن را شانه کن گفت بس فارغ مانده باشم که این کار کنم . (تذکرة الاولیاء عطار). شیخ گفت سی سال در راه صدق قدم باید زد و خاک مزابل به محاسن باید رفت . (تذکرة الاولیاء عطار). - محاسن از آسیا سفید کرده ؛ کنایه از کمال ابلهی است . (آنندراج ) : من و سرگرم مستی بودن و گرد جهان گشتن مگر چون خود محاسن را سپید از آسیا کردم . یحیی شیرازی (از آنندراج ). - محاسن حلق کردن (کسی را) ؛ ریش اورا تراشیدن : باز آوردند که او را محاسن حلق کند و ازشهر بیرون شود. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٥١).
محاسن . [ م َ س ِ ] (اِخ ) نام بطنی است . (از انساب سمعانی ).
محاسن . [ م َ س ِ ] (اِخ ) ابن عبدالملک بن علی بن نجاالتنوخی الحموی دمشقی صالحی، مکنی به ابوابراهیم و ملقب به ضیاءالدین فقیه حنبلی و از پارسایان ژنده پوش بود و به فتوی و حدیث پرداخت و مدرسه ٔ ضیائیه ٔ محاسنیه را به دمشق بنا نهاد. در قاسیون دمشق درگذشت و هم بدانجا مدفون شد. (٦٤٣ هَ . ق .). (الاعلام زرکلی ).
مترادف و متضاد واژهدان
ریش، لحیه احسانها، حسنات، حسنها، خوبیها، فضایل، مناقب، نیکوییها، نیکیها (متضاد: سیئات)
واژگان فارسی سره واژهدان
نیکیها، نیکی، زیباییها، ریش، خوبیها، خوبی