مجوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ جَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) کاواک، میان تهی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ جَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) کاواک، میان تهی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجوف . [ م َ ] (ع ص ) کلان شکم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مجوف . [ م ُ ج َوْ وِ ] (ع ص ) کاواک و میان تهی کننده . (آنندراج ). کسی که میان تهی و کاواک می کند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تجویف شود.
مجوف . [ م ُ ج َوْ وَ ] (ع ص ) کاواک و میان تهی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چیزی که جوف کرده شده و از اندرون خالی باشد. (غیاث ). اجوف . تهی . میانه کاواک . میان تهی . پوک . آنچه میان آن تهی باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - عصب مجوف ؛ عصب میان تهی : از همسایگی هر یکی [ هریکی از الزائدتان الشبیهتان بحلمتی الثدی در دماغ ] عصبی بیرون آمده است مجوف یعنی میان تهی و این عصب را بدین نام شناسند یعنی عصب مجوف گویند و میان تهیی آن چندانی است که سوزنی باریک بدو نگذرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به زایدتان شود. ◄ ستوری که پیسگی تا شکم وی رسیده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ رجل مجوف ؛ مرد بی عقل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ رجل مجوف ؛ مرد ترسو. (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
میان تهی، کاواک، پوک