مجود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجود. [ م ُ ج َوْ وَ ] (ع ص ) نیک ساخته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تجوید شود. ◄ نیک کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ روشن . خوانا (نوشته ). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ هلاک شده از محبت و عشق . ◄ پر از آرزو. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مجود. [ م ُ ج َوْ وِ ] (ع ص ) خوشنویس . (ناظم الاطباء). خوشنویس . خطاط. خوش خط. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : قال الذهبی کان فی هذاالعصر رأس الاشعریة ابواسحاق الاسفراینی ... و رأس المجودین، ابن البواب . (تاریخ الخلفاء سیوطی ص ٢٧٦، یادداشت ایضاً). ◄ دانا. ◄ نیک . ◄ دوستدار علم و ادب و بلاغت و فصاحت . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ فصیح و بلیغ و زبان دان . (ناظم الاطباء). ◄ سراینده . ◄ کسی که قرآن مجید را نیک بخواند. ◄ اداکننده ٔ وجه نقد. ◄ اسب تیزرو. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مجود. [ م ُ ] (ع مص ) به سیری و فراخی رسیدن شتر. (آنندراج ). در چراگاه بسیار افتادن شتران و به سیری و فراخی رسیدن . مَجد. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مجد شود.