مجمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ مَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- محل اجتماع، محل گرد آمدن.<BR>۲- نهادی که تصدی امور خاصی را بر عهده دارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ مَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- محل اجتماع، محل گرد آمدن. ۲- نهادی که تصدی امور خاصی را بر عهده دارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجمع. [ م ُ ج َم ْ م َ ] (ع ص )گرد آورده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به تجمیع شود. ◄ عزم کرده شده . ◄ حکم کرده شده . (ناظم الاطباء).
مجمع. [ م ُ م َ ] (ع ص ) فراهم آورده شده و جمعکرده شده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ با هم رانده شده . (ناظم الاطباء). ◄ عزم کرده شده بر کاری . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آماده کرده شده . (ناظم الاطباء).
مجمع. [ م َ م َ / م َ م ِ ] (ع اِ) جای گرد آمدن . ج، مجامع. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). محل اجتماع و محل گرد آمدن . (ناظم الاطباء). گرد آمدنگاه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : فلما بلغا مجمع بینهمانسیا حوتهما فاتخذ سبیله فی البحر سربا . (قرآن ٦١/١٨). و اشتقاق بخارا از بخار است که به لغت مغان مجمع علم باشد. (تاریخ جهانگشای جوینی ). فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دل است و مرکز علمای متبحر. (گلستان ). مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش . حافظ. چون قم که مجمع آبهای تیمره و انار بود آن را قم نام نهادند. (تاریخ قم ص ٢١). - مجمع اضداد ؛ (اصطلاح تصوف ) هویت مطلقه . (اصطلاحات شاه نعمةاﷲ، فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی ). - مجمعالاهواء ؛ (اصطلاح تصوف ) حضرت جمع مطلق است و در بعضی کتب حضرت جمال مطلق است . (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی ). حضرت جمال مطلق است زیرا که هوی تعلق نمی یابد مگر به رشحه ای از جمال . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). - مجمعالنهرین ؛ جایی که دو رود در هم داخل شوند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). - مجمع لاهوت ؛ (اصطلاح تصوف ) حضرت جمال مطلق که میل به غیر حق نکند مگر به التفاتی .(فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی ). - مجمع نور ؛ مؤلف ذخیره گوید: آن عصب [ عصب مجوف ] که از سوی راست رسته است و بسوی چپ آمده است و آن عصب که از سوی چپ رسته و به سوی راست آمده است و هر دو به یکدیگر پیچیده اند وبه هم پیوسته چنانکه تهی میان هر دو اندر هم گشاده است و تنه ٔ هر دو یکی گشته است و فراختر شده است ...و تجویفی فراختر پدید آمده این تجویف را مجمع نور نام کنیم . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). عبارت است از محل تلاقی دو رگ میان تهی که قوه ٔ بینایی چشم در آن نهاده شده است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به مجمع النور شود. ◄ مجلس و محفل و انجمن . محل فراهم آمدن مردمان . محل جمعیت . (ناظم الاطباء). نادی . مجلس . ندوه . منتدی [ م ُ ت َ دا ] . نَدی ّ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : تا نام کسی نخست ناموزی درمجمع خلق چون کنیش آوا؟ ناصرخسرو. در مجمعی که شاه و دگر خسروان بوند او کل بود که سهم بر اجزا برافکند. خاقانی . به جهت اقامت رسم ماتم در جوار ماتم سرای خاص مجمعی منعقد ساختند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٥٤). مجمعی رفت که در تواریخ عمر عالم مثل آن مذکور و مسطور نیست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٢٧). زاغ گفت رای آن است که ملک فرمان دهد تا مجمعی غاص به اصناف خلق ازعوام و خواص ... بسازند. (مرزبان نامه ). مجلس و مجمع دمش آراستی وز نوای اوقیامت خاستی . مولوی . همچنین تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در آن میان مطربی دیدم . (گلستان ). این دو بیت از سخنهای من در مجمعی همی خواند. (گلستان ). - مجمع عمومی ؛ (اصطلاح سیاسی ) انجمنی که همه ٔ اعضای یک گروه یا شرکت در آن جمع شوند. ◄ همه ٔ گردآمدگان .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گروه و جمعیت . (ناظم الاطباء) : و عامه ٔ اهل بغداد نظاره ٔ آن مجمع بودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ شعار ص ٣٠٧). ◄ محل برخورد و ملاقات . ◄ توده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ انبار. مخزن . (ناظم الاطباء). ◄ کتاب . مجموعه . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مترادف و متضاد واژهدان
انجمن، باشگاه، پاتوق، جرگه، جمعیت، حلقه، حله، مجتمع، مجلس، مجموعه، محفل اجلاس، نشست
واژگان فارسی سره واژهدان
همایش، گردهمایی، گردهم آیی، گردگاه، فرهنگستان، انجمن