مجسمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ جَ سَّ مِ) [ ع. ] (اِ.) تندیس، جسمی به شکل انسان یا حیوان که از سنگ، گچ یا فلز ساخته باشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ جَ سَّ مِ) [ ع. ] (اِ.) تندیس، جسمی به شکل انسان یا حیوان که از سنگ، گچ یا فلز ساخته باشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجسمه . [ م ُ ج َس ْ س ِ م َ / م ِ ] (اِخ ) عموم فرقی که در توحید به تجسیم قائل بودند و از شیعه نیز جماعتی به این عقیده منسوب شده اند. (خاندان نوبختی ص ٢٦٣). گروهی هستند که گویند حق عزاسمه جسم است و گفته اند مرکب از گوشت و خون باشد. مقاتل بن سلیمان یکی از گویندگان این خرافه است و پاره ای گویند نوری است که می درخشد مانند رشته ٔ سیم سپید و پاره ای دیگر از آنان در مقام مبالغه برآمده و گویند بر صورت آدمی است و هیکل او جوان امردی را ماند که موی بسیار مجعدی دارد ... (از کشاف اصطلاحات الفنون ). فرقه ای از متکلمانند که گویند خدای جسم است چنانکه بندگان، و برخی گویند بر شکل امردان خوش ترکیب است . (فرهنگ علوم نقلی و ادبی، تألیف دکتر سیدجعفر سجادی ) : و همه مشبهه و مجسمه و مجبره و قدریه از نسل ایشانند. (کتاب النقض ص ٤٧٠). و مجبره و اشاعره و ... مجسمه خود را از جمله ٔ شافعی خوانند. (کتاب النقض ص ٤٩٢). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ص ٢٨٧ شود.
مجسمه . [ م ُ ج َس ْ س َ م َ / م ِ ] (از ع، اِ) به معنی بت . (آنندراج ). مأخوذ از تازی پیکر و پیکر بیروح . (ناظم الاطباء). بت . صنم . وثن . فغواره . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ لعبتی که از سنگ و آهن و دیگر فلزات سازند و مجسمه ٔ نیم تنه یعنی لعبت که تا نصف بدن باشد ... و مجسمه ٔ چدنی ؛ لعبتی که آهن و مس و مانند آن گداخته در قالب ریزند ... (آنندراج ). پیکری که از فلز و سنگ گچ و جز آن به شکل انسان و حیوان سازند. (ناظم الاطباء). هیکل . تندیسه . تمثال . دُمیَة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مثل مجسمه بر جای خشک شدن ؛ بی جنبش و حرکتی ماندن . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٨٦). ◄ قسمی شربت به قوام آمده از آب بهی و سیب و امثال آن . آب و شیره ٔ پاره ای میوه ها چون به و سیب و آلبالو و غیره که جوشانند تا به قوام لرزانک و راحة الحلقوم و زفت تر آید. عقید. معقود، و آن شیره ٔ بهی و سیب و امثال آن است که با شکر به جوشانیدن به قوام آرند: عقیدالسفرجل، مجسمه ٔ به . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
پیکره، تندیس، پیکر نماد، الگو اسوه، نمونه
واژگان فارسی سره واژهدان
تندیسه، تندیس، پیکره