مجزوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- ساکن شده.<BR>۲- بریده شده.<BR>۳- یقین کرده شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- ساکن شده. ۲- بریده شده. ۳- یقین کرده شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجزوم . [ م َ ] (ع ص ) مقطوع و بریده شده . (غیاث ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ◄ یقین کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). جزم شده . یقین کرده شده . ◄ حرف ساکن که دارای جزم باشد. (ناظم الاطباء). (در نحو عربی ) صاحب جزم . جزم دار. کلمه ای که حرف آخر آن نه نصب و نه جر و نه رفع دارد. که حرکت ندارد.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به جزم شود.