مثول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- به حضور آمدن، به خدمت ایستادن.<BR>۲- تشبیه کردن.<BR>۳- افتادن از موضع و جای خود.<BR>۴- چسبیدن به زمین.<BR>۵- بریدن گوش و بینی کشته برای عبرت دیگران.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- به حضور آمدن، به خدمت ایستادن. ۲- تشبیه کردن. ۳- افتادن از موضع و جای خود. ۴- چسبیدن به زمین. ۵- بریدن گوش و بینی کشته برای عبرت دیگران.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مثول . [ م ُ ] (ع مص ) بر پای ایستادن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ایستادن و به خدمت ایستادن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). به خدمت پیش ایستادن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد) : قصه به حضرت سلطان بنوشتند و راه وصول به خدمت مثول التماس کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٤٩). عتبه ٔ خدمت را به لب استکانت بوسه داد و با اقران و امثال خویش در پیشگاه مثول سر افکنده ٔ خجلت ایستاد. (مرزبان نامه ص ١٣٦). ◄ (اصطلاح فلسفی ) بعضی علم انسان را به اشیاء خارج به مثول یعنی تمثل اشیاء نزد عالم و عاقل میدانند و این نظریه به عقیده ٔ محققان فلاسفه مردود است . (از فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی ). ◄ به زمین بازدوسیدن . (تاج المصادر بیهقی ). به زمین چفسیدن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ از جای خود افتادن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).