مثل زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ ثَ. زَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)<BR>۱- مطلبی را به عنوان مثل نقل کردن.<BR>۲- چیزی را به صفتی شناختن (عموماً).<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ ثَ. زَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) ۱- مطلبی را به عنوان مثل نقل کردن. ۲- چیزی را به صفتی شناختن (عموماً).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مثل زدن . [ م َ ث َ زَ دَ ] (مص مرکب ) تمثل . داستان زدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مطلبی را به عنوان مثل بیان کردن . مثل آوردن . مثل نقل کردن : مثل زنند که جوینده ٔ خطر بی حزم به آرزوی خطر در شود به چشم خطر. عنصری . مثل زنند که را سر بزرگ درد بزرگ مثل درست خمار از می است و می ز خمار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٧٨). مثل زنند که آید پچشک ناخوانده چو تندرستی تیمار دارد از بیمار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٨٠). نصر، احمد قیس دیگر شده بود در حلم، چنانکه بدو مثل زدندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٢). دهر با ما بدان ندارد پای مثلی زد لطیف آن سرهنگ گرچه گربه به زیر بنشیند موش را سر بگردد اندر جنگ . ناصرخسرو. قلم به دست دبیری به از هزار درم مثل زدند دبیران مفلس مسکین . سوزنی . مثل زد در این آنکه فرزانه بود که بر ناید از هیچ ویرانه دود. نظامی . چنین زد مثل شاه گویندگان که یابندگانند جویندگان . نظامی . مثل زد سکندر در آن کوهسار که دیر و درست آی وانده مدار. نظامی . مثل زد که هرکس که او زاد مرد ز چنگ اجل هیچکس جان نبرد. نظامی . شهنشه مثل زد که نخجیر خام به پای خود آن به که آید به دام . نظامی . چه نیکو زده ست این مثل پیر ده ستور لگد زن گرانبار به . سعدی (بوستان ). چه نیکو زده ست این مثل برهمن بود حرمت هرکس از خویشتن . سعدی (بوستان ). نیک بختان به حکایات و امثال پیشینیان پند گیرند از آن پیش که به واقعه ٔ ایشان مثل زنند. (گلستان ). حاسه ٔ لمس، ملموس را به میانجی هوا دریابد لکن هوا پوشیده بود ... و در این مثلی زد و گفت ... (مصنفات باباافضل ). مثل نیکو زد آن مرد خدایی که یا عشرت بود یا پادشایی . امیرخسرو. نکو زد این مثل دانای یونان که هرگز مهتری ناید ز دونان . (از تاج المآثر). نیست دانا برابر نادان این مثل زد خدای در قرآن . (قرةالعیون از امثال و حکم ص ١٨٧٠). مثل زن مثل زد که تخم بدی سرابش دهد آب نابخردی . باقر کاشی (از آنندراج ). - چیزی را به چیزی مثل زدن ؛ آن را به این مانند کردن . یکی را به دیگری تشبیه کردن : دهان پر شکرت را مثل به نقطه زنند که روی چون قمرت شمسه ای است پرگاری . سعدی . ترا به حاتم طائی مثل زنند خطاست گل شکفته که گوید به ارغوان ماند. سعدی . آری مثل به کرکس مردارخور زنند سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٨١١). - مثل به چیزی زدن ؛ آن را به عنوان فرد شاخص و ممتاز معرفی کردن : از روشنی کنون نزدی کس بدو مثل گر در ضمیر تو نشدی مضمر آفتاب . خاقانی .