متک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متک . [ م َ ] (اِ) ترنج را گویند و آن میوه ای است که پوست آن را مربا سازند. (برهان ) (آنندراج ). یک قسم میوه که ترنج نیز گویند. (ناظم الاطباء) : پس این زن عزیز، یوسف را به خانه اندر بنشاند و آن زنان را به مجلس اندر بنشاند برابر آن خانه که یوسف اندرآن بود و اعتدت لهن متکاً و هر کسی را ترنجی پیش نهاده و پیش از آن که طعام خورده بود و به مجلس شراب اندرنشسته و معنی متکاً (متک ) ترنج است بدین جایگاه . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). اندرو هر اسپرغمی که آن را به کارد ببرند چون خربزه و ترنج و سیب و امرود و بهی این همه نبات نقل اندرمتکا خوانند چنین گفتند مردمانی که ایشان نکت لغت دانستند و تفسیرکردند که این متک به همه ٔ کتابها اندرترنج گفتند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
متک . [ م َ / م ِ ] (ع اِ) ترنج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
متک . [ م ُ /م َ / م ُ ت َ ] (ع اِ) بینی مگس یا کیر آن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). بینی مگس یا نره ٔ آن . (ناظم الاطباء). ◄ سرنره ٔ هر چیزی . (منتهی الارب ) (از محیطالمحیط). سر بینی یا سرنره ٔ هر چیزی . (آنندراج ). سر نره ٔ هر حیوانی . (ناظم الاطباء). ◄ رگ پائین سر نره، زعمو انه مخرج المنی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از محیطالمحیط). رگ پائین حشفه . (ناظم الاطباء). ◄ پوست پاره ٔ گرداگرد سر نره به جانب باطن سر نره ٔ یا وتر سر نره . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). ◄ رگ اندرون کیر در پائین سر ذکر و هو آخر ما یبرء من المختون .مُتُک ّ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از محیط المحیط). رگ باطن ذکر در پائین حشفه که پس از عمل ختنه دیرتر از همه به میگردد. (از ناظم الاطباء). باقی مانده ٔ ختنه از تلاق زن یا رگ آن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از محیط المحیط). تلاق زن و رگ آن که پس از ختنه باقی می ماند. (ناظم الاطباء). ◄ ترنج و گویند زماورد، یقال : اطعمه المتک ؛ ای زماورد اولاترج . (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). زماورد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ قبل شود. ◄ سوسن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط) (ناظم الاطباء).