متوجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ وَ جَّ) [ ع. ] (اِ.) محل توجه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ وَ جَّ) [ ع. ] (اِ.) محل توجه.
(مُ تَ وَ جِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- توجه کننده، روی کننده. ۲- با حواس متمرکز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متوجه . [ م ُ ت َ وَج ْ ج ِه ْ ] (ع ص ) روی آورنده . (آنندراج )(از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). روی آورده . (ناظم الاطباء). روی به جانبی کرده . روی به سوی چیزی یا کسی کرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : تأیید خدایی به تن او متنزل اقبال سمائی به رخ او متوجه . منوچهری . متناسبند و موزون حرکات دلفریبت متوجهند با ما سخنان بی حسیبت . سعدی . - متوجه شدن ؛ روی آوردن : و ثمره و محمدت آن متوجه شده . (کلیله و دمنه ). و بار دیگر چون برق از میغ متوجه او شد و او را مغافصةً فرو گرفت . (تاریخ جهانگشا). تا آنگاه که به جرجان وفات یافت بوقتی که مأمون به عراق متوجه شده بود. (تاریخ قم، ص ٢٢٣). از کاشان متوجه بلدةالمؤمنین قم شد. (عالم آرا چ امیرکبیر ص ٢٢٤). - متوجه گشتن ؛ روی آوردن : مبالغتی سخت تمام کردی در آنچه خداوندان سخت فرمودندی تا حوالتی سوی وی متوجه نگشتی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٣). ◄ در شواهد زیر مجازاًبمعنی مقرر شده و تعیین گردیده و در عهده قرار گرفته آمده است : پانزده هزار هزار درم که از مواجب گذشته بر وی متوجه بود به خویشتن قرار گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٣٦). باقی املاک بفروخت و از عهده ٔ بقایا که بر او متوجه بود بیرون آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٦٦). و بواسطه ٔ برات مفصل به «التون تمغا» که از اینجا به ولایات می برند تمامت رعایای مواضع بر مقدار متوجه خویش واقف شده اند و می دانند که ... (تاریخ غازان چ کارل یان ص ٢٥٤). ◄ روی گرداننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). روی گردانیده و برگردیده و بازگشته . (ناظم الاطباء). ◄ شکست خورده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به توجه شود. ◄ رونده ٔ بسمتی . ◄ مسافر. ◄ مشغول . ◄ پرستار و مددکار و توجه کننده و مواظب . (از ناظم الاطباء).
متوجه . [ م ُ ت َ وَج ْ ج َه ْ ] (ع اِ) محل توجه و محل روی آوردن : پرسید که مولد و منشاء تو از کجاست و مطلب . و مقصد تو کدام است و رکاب عزیمت از کجا میخرامد و متوجه نیت و اندیشه چیست . (سندبادنامه ص ٢٩٣).
فرهنگ طیفی واژهدان
مواظب، دقیق، بادقت، ملتفت، هوشیار، عمیق، متفکر، آگاه، آشنا مقید، مصمم، سخت مشغول، هوایی، اندیشناک، غوطهور ساعی، پشتکاردار، فعال، دارای فعالیت باملاحظه دانا، مطلع
واژگان فارسی سره واژهدان
هوشمند، هشیار، فراگیر، روی آور، آگاه