متهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَّ هَ) [ ع. ] (اِمف.) بدنام و تهمت زده شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَّ هَ) [ ع. ] (اِمف.) بدنام و تهمت زده شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متهم . [م ُ هَِ ] (ع ص ) آن که ناگوار شمارد آب و هوای شهری را. (آنندراج ). کسی که هوا را ناسالم می یابد. ◄ کسی که میرود در ولایت گرمسیر. ◄ پندارنده و گمان کننده و تخمین زننده . ◄ شک و شبهه دارنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ آنکه دروغ می پندارند. (ناظم الاطباء).
متهم . [م ُت ْ ت َ هََ ] (ع ص ) (از «وهَ م ») بدنام شده و تهمت زده شده . (ناظم الاطباء). بدنام . (آنندراج ). تهمت آلود. تهمت آلوده . مظنون . ظنین .بریم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کسی که مورد تهمت قرار گرفته باشد. به بدی شناخته شده : نیست به بد رهنمون نیست به بد مضطرب نیست به بد بردبار نیست به بد متهم . منوچهری . خداوند جهان شادی دوست و خودرای وزیرمتهم و ترسان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٤٨). اگر تهمتم کردنادان چه باک از آن پس که گنگ است و کور و اصم از آن پاکتر نیست کس در جهان که هست او سوی متهم متهم . ناصرخسرو (دیوان ص ٢٦٤). چون در بازار مسلمانان بخرد از آنکس که وی مردار به حلال ندارد. و روا نبود خرید از آنکس که به حلال دارد یا متهم باشد در آن . (ترجمه ٔ النهایه ٔ طوسی چ سبزواری ص ٦٤). آن مکن در عمل که در عزلت خوار و مذموم و متهم باشی . سعدی . ◄ به دروغ نسبت داده شده به چیزی یا عملی : مرد هشیار در این عهد کم است ور کسی هست بدین متهم است . سنایی . مریم آبستنی است لعل تو از بوسه باش تا به خدایی شود عیسی تو متهم . خاقانی . - متهم داشتن ؛ متهم کردن . اتهام زدن : به لیلی متهم دارند مجنون را وزین غافل که دارد گفتگوی مردم دیوانه محملها. صائب (آنندراج ). - متهم دانستن ؛ گناهکار دانستن . مورد تهمت پنداشتن : ائمه ٔ اصفهان چون صدرالدین و ... او را متهم میدانستند. (سلجوقنامه چ خاور ص ٤١). - متهم شدن ؛ مورد تهمت قرار گرفتن . تهمت زده شدن : گر سوی اهل جهل بدین متهم شدی سوی خدای به ز براهیم ادهمی . ناصرخسرو (دیوان ص ٤٥١). چون عشق تو داعی عدم شد نتوان به وجود متهم شد. عطار. در بخارا بنده ٔ صدر جهان متهم شد گشت از صدرش نهان . مولوی (مثنوی ج ٣ ص ٢١٠). شاه بویی برد از اسرار من متهم شد شه گفتار من . مولوی . - متهم کردن ؛ مورد تهمت قراردادن . تهمت زدن : و آن که دین دارد و خردمندی خویشتن خیره متهم نکند. ابوبکر ترمذی . متهم کن نفس خود را ای فتی متهم کم کن جزای عدل را. مولوی . بر او حسد بردند و به خیانتش متهم کردند. (گلستان ). لایق قدر علما نباشد خود را متهم کردن . (گلستان ). به این جمال و نکویی که اوست میترسم موحدان به خدایی کنند متهمش . ملانظیری نیشابوری . - متهم گرداندن ؛ متهم کردن : عاجزتر ملوک آن است که ... نزدیکان خود را متهم گرداند. (کلیله و دمنه ). و پیش از آنکه او خیانت من تقریر کند من او را به ترک امانت و تعرض متهم گردانم . (سندبادنامه ص ٧٣). - متهم گردیدن ؛ متهم شدن : هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند بطریقت ایشان متهم گردد. (گلستان، کلیات سعدی چ مصفا ص ١٣٨).
متهم . [ م ُت ْ ت َ هَِ ] (ع ص ) (از«وهَ م ») تهمت نهنده کسی را. تهمت زننده : از آن پاکتر نیست کس در جهان که هست او سوی متهم متهم . ناصرخسرو. ◄ تهمت پذیرنده . (آنندراج ). تهمت نهاده و تهمت پذیرفته . ◄ شک دارنده و مشکوک . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
مقصر، مظنون، خوانده، پژوهشخوانده، مدافع، مدعیعلیه، زندانی شخص متهم، متهم ردیف یک
واژگان فارسی سره واژهدان
بزه ور