متنفذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ نَ فِّ) [ ع. ] (اِفا.) بانفوذ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ نَ فِّ) [ ع. ] (اِفا.) بانفوذ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متنفذ. [ م ُ ت َ ن َف ْ ف ِ ] (ع ص ) گذشته و نفوذ کرده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به تنفذ شود. ◄ آن که بر دیگران تسلط و نفوذ دارد. صاحب نفوذ. ج، متنفذین . توضیح اینکه این کلمه ساختگی است، زیرا «تنفذ» در لغت عرب نیامده و بجای آن «نافذ» و «نَفوذ» و «نَفّاذ» مستعمل است . (نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز، از فرهنگ فارسی معین ).
واژگان فارسی سره واژهدان
نیرومند، فراگیر، رخنه کننده، چیره، توانا