متلون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ لَ وِّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- گوناگون.<BR>۲- کسی که پی درپی تغییر عقیده بدهد.<BR>۳- رنگارنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ لَ وِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- گوناگون. ۲- کسی که پی درپی تغییر عقیده بدهد. ۳- رنگارنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متلون . [ م ُ ت َ ل َوْ وِ ] (ع ص ) آن که بر یک روش و یک خوی نپاید و قرار نگیرد. (منتهی الارب ). کسی که بر یک خلق نپاید و عبارة الاساس : «رجل متلون یعنی مرد مختلف الاخلاق ». (از اقرب الموارد). آن که بر یک روش و خوی نپاید و قرار نگیرد. (ناظم الاطباء). آن که بر یک خو نباشد. بلهوس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : علامت کژی باطن او آن است که متلون و متغیر پیش آید.(کلیله و دمنه ). ◄ رنگ به رنگ شونده . (غیاث ) (آنندراج ). رنگارنگ . گوناگون . (ناظم الاطباء). - متلون شدن ؛ مبدل شدن و تغییر رنگ دادن . (ناظم الاطباء). ◄ مأخوذ ازتازی . تغییرپذیر و ناپایدار و بی قرار و بی ثبات . (ناظم الاطباء). - متلون المزاج ؛ متلون مزاج . بی قرار و بی ثبات و ناپایدار. (ناظم الاطباء). آن که هر لحظه خلق و خوی دیگر دارد از نرمی و درشتی و جز آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اصطلاح فن عروض ) شعری که در دو وزن از اوزان عروضی خوانده شود. شعری که در دو بحر یا بیشترخوانده میشود. وطواط آرد: این صنعت چنان باشد که شاعر بیتی گوید که آن را به دو وزن یا بیشتر بتوان خواند، مثال از تازی : انما الدنیا فداء داره وبنو الدنیا فداء اسرته . اگر لفظ «فدا» بفتح فاخوانی مقصور در هر دو مصراع بیت از بحر مدید باشد. و تقطیعش چنین بود: فاعلاتن فاعلن فاعلن . و اگر لفظفدا را بکسر فاخوانی ممدود بیت از بحر رمل بود و تقطیعش چنین باشد: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن . مثال ازپارسی : ای بت سنگین دل سیمین قفا ای لب تو رحمت و غمزه بلا. در این بیت اگر «س » سنگین و «س » سیمین و «ت » تو و «غ » غمزه را مخفف خوانی بیت از بحر سریع باشد، و تقطیعش چنین بود: مفتعلن مفتعلن فاعلن . و اگر این چهار را مشدد خوانی بیت از بحر رمل باشد، و تقطیعش چنین بود: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن . و احمد منشوری مختصری ساخته است و آن را خورشیدی شرح کرده ونامش «کنزالغرائب »، جمله ٔ آن از این ابیات متلون است . در آنجا بیتی آورده است که به سی و اند وزن بتوان خواند اما این موضع را این قدر تمامست . (حدائق السحر فی دقائق الشعر ص ٥٤ - ٥٥).
مترادف و متضاد واژهدان
رنگارنگ، رنگین مختلف، گوناگون متغیر، دمدمی، سسترای (متضاد: یکرنگ، همرنگ)
واژگان فارسی سره واژهدان
دورو، دمدمی، دغلکار