متفق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَّ فِ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) با هم یکی شده، یک دل و یک جهت، متحد شده.<BR>۲- (ص.) سازگار، همراه.<BR>۳- مصمم، قصد کننده. ؛ ~القول هم صدا، هم کلام. ؛~الرأی همدستان، هم رأی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَّ فِ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) با هم یکی شده، یک دل و یک جهت، متحد شده. ۲- (ص.) سازگار، همراه. ۳- مصمم، قصد کننده. ؛ ~القول هم صدا، هم کلام. ؛~الرأی همدستان، هم رأی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متفق . [ م ُت ْ ت َ ف ِ ] (ع ص ) (از «وف ق ») همدیگر سازواری نماینده . (آنندراج ). باهم سازواری نموده . سازوار و سازواری کننده . (ناظم الاطباء). ج، متفقین : با بردباری طبع او متفق با نیکنامی جود او مقترن . فرخی . ◄ هم رای . هم عقیده : به فضل تو گویندگان متفق بشکر تو آزادگان مرتهن . فرخی . خلقند متفق که چو خاقانیی نزاد این پانصدی که مدت دور کمال بود. خاقانی . علمای شریعت و حکمای هرامت متفق اند که مدت عمر عالم از هفت هزار سال بیش نیست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تا چو سی کودک تواتر آن خبر متفق گویند یابد مستقر. مولوی . جهان متفق بر الهیتش . (بوستان ). ◄ با هم یکی شونده . (آنندراج ). با هم یکی شده ... و با هم نزدیک گردیده . یکدل و یکجهت و یکسان و متحد و موافق . (ناظم الاطباء). با هم نزدیک گردیده . یار و همپشت . ج، متفقین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند. (گلستان ). کاین سیل متفق بکند روزی این درخت وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ . سعدی . - متفق الرأی ؛ هم رای .هم داستان . (فرهنگستان ). - ◄ نزد محدثان حدیثی را نامند که بخاری و مسلم هر دوآن حدیث را در صحیح خود روایت کرده باشند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). - متفق القول ؛ هم آواز. (فرهنگستان ). هم لحن . یکدل . یک زبان . هم زبان . هم داستان . - متفق الکلمه ؛ هم داستان . یک زبان . هم زبان . متفق القول . هم آواز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : همه متفق الکلمه شدند که ما را جز مصاحبت و ملازمت تو اختیاری نیست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). و ممکن نه که مجموع خلایق در جمیع قضایا متفق الکلمه باشند. (تاریخ رشیدی ). - متفق اللفظ ؛ متفق القول . متفق الکلمه . یک سخن . هم سخن : آقا واینی و امرا و نوینان متفق اللفظ و متسق الکلمه شده اند که ... (تاریخ غازانی چ کارل یان ص ٥٥). - متفق بودن ؛ هم رأی و هم عقیده بودن . - ◄ مصمم بودن : یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکومحضری . سعدی . و رجوع به ترکیب متفق شدن شود. - متفق شدن ؛ هم عقیده و هم رأی شدن . متحد شدن : آخرالامر بر آن متفق شدند. (سیاست نامه ). همگان با او متفق شدند که او (بهرام چوبین ) پادشاه باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٩). و متفق شدند که ناگاه بهرام چوبین را بکشند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٢). طایفه ای از حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوائی نیست . از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست ور متفق شوند جهانی به دشمنی . سعدی . - ◄ مصمم شدن ؛ عزم کردن : متفق می شوم که دل ندهم معتقد می شوم دگربارت . سعدی . - ◄ سازگار شدن : این عید متفق نشود خلق را نشاط عید آن که بر رسیدنت آذین کنند و زیب . سعدی (کلیات، قصاید چ فروغی ص ٨). - متفق ٌ علیه ؛ مقبول همگی . (ناظم الاطباء) : و روایاتی که در آن باب کرده باشند و کنند متساوی و متفق علیه نه . (رشیدی ). - متفق گردیدن ؛ دست دادن . میسر شدن : وصال ما و شما دیر متفق گردد که من اسیر نیازم تو صاحب نازی . سعدی . ◄ قبول شده و مقبول . ◄ مطابق . ◄ هم وثاق . ◄ هم عهد. هم نسبت و رفیق و شریک . ◄ با هم صادرشده . ◄ با هم ظاهر و هویدا گشته . (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح عروضیان، حرفی است متحرک که بین حرف تأسیس و روی واقع گردد و عیناً التزام شود، و اگر التزام نگردد دخیل بود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ دایره ٔ پنجم از پنج دایره ٔ عروض . (ناظم الاطباء). و رجوع به متفقة شود. ◄ در اصطلاح اهل حدیث راویانی هستند که نام آنان و نام پدر آنان یکی بود چون خلیل بن احمد که بر شش تن گفته شود یا نام و نام پدر و جد آنان یکی بود چون محمدبن یعقوب بن یوسف، و یا در کنیت ونسبت متفق باشند چون ابوعمران جونی . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
مترادف و متضاد واژهدان
موتلف، متحد، موافق، همراه، همرای، هممصلحت، یکدل، یکرای، همعقیده مصمم
واژگان فارسی سره واژهدان
همسو، همدست، هم اندیشه