متعبد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ عَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) متدین، دیندار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ عَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) متدین، دیندار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متعبد. [ م ُ ت َ ع َب ْ ب ِ ] (ع ص ) عبادت کننده و بسیار عبادت کننده . (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). پارسا و بسیار متدین و دیندار. (ناظم الاطباء) : یکی از متعبدان شام سالها در بیشه ای عبادت کردی ... (گلستان ). یاد دارم که در ایام جوانی متعبد بودمی و شبخیز. (گلستان ). ◄ به تکلف عبادت کننده . (غیاث ) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شتر سرکش . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کسی که خسته می کند ستور را از دواندن . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعبد شود.
متعبد. [ م ُ ت َ ع َب ْ ب َ ] (ع اِ) محل و مکان پرستش . (ناظم الاطباء).