متعالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) رفیع، بلندپایه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) رفیع، بلندپایه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متعالی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) بلند شونده . اسم فاعل از تعالی که به کسر لام است باب تفاعل از ناقص، مأخوذ از علو. (غیاث ) (آنندراج ) : ذات تو به اوصاف محاسن متحلی است وز جمله ٔ اوصاف مساوی متعالی است . سوزنی . نظر همت این پادشاه عالی نسب متعالی حسب ... اگر سایه بر ذره ٔ خاک افکند آن ذره بر خورشید نور گسترد. (سندبادنامه ص ٣٤٤). قدر او از عدوای اقبال و دولت او متعالی شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٨٤). والی آن بقعه در کفر و کنود غالی است و به نخوت طغیان و عنود متعالی و مستحق است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٥٤). حضرت عالی منزلت ممالک مدار، متعالی منقبت . (حبیب السیر). ◄ بزرگوار. (دهار) (السامی فی الاسامی ). و رجوع به تعالی و متعال شود.
متعالی . [ م ُ ت َ ] (اِخ ) یکی از نامهای خدای تعالی . (تاج العروس ج ١٠ ص ٢٥٣).
واژگان فارسی سره واژهدان
والا، فرایاز، برین