متعارف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ رِ یا رَ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- مرسوم، معمول، متداول.<BR>۲- شناخته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ رِ یا رَ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- مرسوم، معمول، متداول. ۲- شناخته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متعارف . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) همدیگر را شناسنده . (آنندراج ). نیک معروف یکدیگر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ معمول و رایج و کثیرالاستعمال و مستعمل . (ناظم الاطباء). ◄ مردم با خضوع و خشوع و مبادی آداب و خوش آمدگوی . (ناظم الاطباء). و رجوع به تعارف شود. ◄ کسی که خود را عارف نمایدو نباشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : عامون پنارند اینون عارفند خدا میذونه متعارفند . (یادداشت ایضاً).
متعارف . [ م ُ ت َ رَ ] (ع اِ) محل شناسائی یکدیگر. (فرهنگ فارسی معین ) : و اگر چه در خدمت تو هیچ سابقه ای جز آن که در متعارف ارواح به معهد آفرینش رفته است و در سابق حال به مؤتلف جواهر فطرت افتاد دیگر چیزی ندارم ... (مرزبان نامه، از فرهنگ فارسی ایضاً). ◄ (ص ) مشهور. متداول . آنچه که عادت مردم شده . معتاد . (از فرهنگ فارسی معین ). - غیرمتعارف ؛ غیرمعمول : از راه غیر متعارف به جهت چمچال مرحله پیما گردیدند. (مجمل التواریخ، گلستانه ص ٢٣٧). - قیمت متعارف ؛ بهاء متداول و معتاد. ◄ (اصطلاح منطق ) اگر اطلاق بحسب جمهور بود آن رامتعارف خوانند، مانند اطلاق لفظ «غایط» بر زمین نشیب به وضع و بر حدث مردم به عرف . (اساس الاقتباس ص ١١).
مترادف و متضاد واژهدان
عادی، متداول، مرسوم رایج، معمول (متضاد: نامتعارف) شناختهشده، مشهور غیراتمی (سلاح)، معمولی