متصور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ صَ وِّ) [ ع. ] (اِفا.) تصور کننده، خیال کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ صَ وِّ) [ ع. ] (اِفا.) تصور کننده، خیال کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متصور. [ م ُ ت َ ص َوْ وَ ] (ع ص ) تصور شده و گمان شده . و قابل توهم و تصور و قابل دریافت و اداراک و ممکن و محتمل الوقوع . (ناظم الاطباء) : و بعضی نیز بنابر مصلحت کلی که نفع عام در آن متصور باشد. (انوار سهیلی ). - متصور شدن ؛ تصور شدن . در ذهن خطور کردن : پادشاه بی رعیت متصور نشود. (مجالس سعدی ص ٢٥). نه لقمه ای که متصور شدی بکام آید یا مرغی که بدام افتد. (گلستان ). چون متصور شود در دل ما نقش دوست همچو تبش بشکنم هر چه مصور شود. سعدی . گرمتصور شدی با تو برآمیختن حیف نبودی وجود در قدمت ریختن . سعدی . چنان تصور معشوق در خیال من است که دیگرم متصور نمی شود معقول . سعدی . - متصور گشتن ؛ به تصور آمدن . گمان داشتن : ... آن ایام مردمی دیدمی که در مساقط اوراث تتبع و تفحص دانه ها می کردندی و در آن یک دانه ممکن و متصور نگشتی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ طهران ص ٣٢٦).
متصور. [ م ُ ت َ ص َوْ وِ ] (ع ص )با خود صورت کننده چیزی را و صورت بندنده . (آنندراج ). کسی که تصور می کند و دریافت می نماید. (ناظم الاطباء). تصور کننده و صورت چیزی را در ذهن خطور دهنده . ◄ نزدیک شونده به افتادن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که از اثر طعنه ٔ ضرب مایل به افتادن باشد. (ناظم الاطباء). ◄ صاحب تدبیر و فکر و اندیشه . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
واژگان فارسی سره واژهدان
گمان برنده، شدنی، انگارنده