متصل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَّ ص) [ ع. ] (اِفا.) پیوسته، نزدیک به هم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَّ ص) [ ع. ] (اِفا.) پیوسته، نزدیک به هم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متصل . [ م ُت ْ ت َ ص ِ ] (ع ص ) رسنده و پیوسته شونده بی جدا شدگی . (آنندراج ). پیوسته و پیوسته شده و پیوندشده ٔ بی جدائی . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : ملک او به ملک ایشان متصل بود. (مجمل التواریخ و القصص، از فرهنگ فارسی معین ). چون دو دست اندرتیمم یک به دیگر متصل در یکی محمل دو تن هم پای و هم ران دیده اند. خاقانی . و آخرین شمار از زبان ما و خزانه ٔرحمت آفریدگار نثار روضه ٔ مقدس مطهر او باد و امدادرضوان متصل روان یاران او... (لباب الالباب ). - حدیث متصل . رجوع به حدیث شود. - متصل الطاس ؛ فرهنگستان ایران «پیوسته گلبرگ » را بجای این کلمه پذیرفته است . و رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران شود. ◄ (ق ) (در زبان عامیانه ) اتصالاً. پیاپی . پی در پی : متصل حرف می زد. (فرهنگ فارسی معین ) : ننمودی ز مدیر اصلاً ترس متصل تخمه شکستی سر درس . بهار (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (ص ) کسی که شخص را به طور لطف و شیرین زبانی درود فرستند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ پیوسته و دائم و همیشه و برقرار و پایدار. (ناظم الاطباء). ◄ چسبیده و ملصق . متحد و لاینقطع و بدون جدائی . (ناظم الاطباء). به هم پیوسته . - متصل شدن ؛ پیوسته شدن . به هم پیوستن . به هم چسبیدن . - متصل گرداندن ؛ متصل کردن . به هم پیوسته کردن و وصل کردن : قطره ٔ دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش . مولوی . - متصل گردیدن ؛ متصل شدن : متصل گردد به بحر آنگاه او ره برد تا بحر همچون سیل و جو. مولوی . - متصل گشتن ؛ متصل گردیدن . به هم پیوستن . متصل شدن . ◄ نزدیک و نزدیک به هم . (ناظم الاطباء). و رجوع به اتصال شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پیوسته، چسبیده، مرتبط، مسلسل، ملحق، موصول، وابسته، وصل پیدرپی
واژگان فارسی سره واژهدان
همبند، چسبیده، جدانشدنی، پیوسته، پی در پی