متشکل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ شَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.) ساخته شده، صورت گرفته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ شَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.) ساخته شده، صورت گرفته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متشکل . [ م ُ ت َ ش َک ْ ک َ ] (ع ص ) انگور به پختن در آمده و رسیده شده بعض آن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). انگور نیم رسیده . (ناظم الاطباء). ◄ صورت گرفته و ساخته شده و حاصل شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به ماده ٔ قبل شود. ◄ مأخوذ از تازی، تغییر صورت داده و خوشگل شده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
متشکل . [ م ُ ت َ ش َک ْ ک ِ ] (ع ص ) صورت گیرنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشکل شود.
مترادف و متضاد واژهدان
شکلپذیر، صورتپذیر سازمانیافته، شکلگرفته، تشکیلشده
واژگان فارسی سره واژهدان
شکل گرفته، ریخت گرفته، دربرگیرنده