متراکم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ کِ) [ ع. ] (اِفا.) انبوه شده، روی هم جمع شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ کِ) [ ع. ] (اِفا.) انبوه شده، روی هم جمع شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متراکم . [ م ُ ت َ ک ِ ] (ع ص ) گردآینده و بر هم نشیننده . (آنندراج ). بر هم نشیننده و گردآینده . (غیاث ). ◄ گردآمده و برروی هم نشسته . (ناظم الاطباء). برروی یکدیگر گرد شده . (یاد داشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ کنایه از هجوم و انبوهی کننده . (غیاث ). هجوم کننده و انبوهی نماینده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تراکم شود. - متراکم شدن ؛ گرد آمده شدن به روی هم و یک جا جمع شدن و به روی هم افتادن . (ناظم الاطباء). بر روی یکدیگر گرد آمدن . بر یکدیگر انباشته شدن چیزی یا امری .
واژگان فارسی سره واژهدان
فشرده، درهم فشرده، چگال، انبوه، انباشته