متجرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متجرد. [ م ُ ت َ ج َرْ رَ ] (ع مص ) برهنه شدن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) برهنگی و عریانی :امراءة بضةالمتجرد؛ زن تنک پوست آکنده گوشت وقت برهنگی . فلان حسن المتجرد؛ برهنگی فلان نیکو و خوش آیند است . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). و رجوع به تجرد شود.
متجرد. [ م ُ ت َ ج َرْ رِ ] (ع ص ) برهنه گردیده . (آنندراج ). برهنه و عریان . (ناظم الاطباء). ◄ مجرد شونده . و رجوع به تجرد شود.